شنبه 13 تیر1388
من فراری بودم از عشق.فراری از دل بستن.ازدواج را اسارت میدانستم و
عشق را راهی سیاه و نافرجام .تمام زوایای ذهنم پر بود از راههای طلاق و
گریز از دلباختگی و نفرت از هر موجود زنده ای که مذکر است.
تا اینکه:
کسی امد که حرف عشق با ما زد
دل ترسوی ماهم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
کسی که وقتی اسم "مرد" را می اورد باد به غبغب نمی انداخت.سر حق و حقوق زن
بودنم چانه نمیزد.نه به حرف.که در عمل.کسی که پارچه ی روی سرم را
نشان نجابت نمیدانست و قهقهه هایم را بی حیایی.
با صبوری چشمانم را باز کرد تا ببینم دنیا فقط سیاهی نیست.مزه ی عشق را یه من
چشاند.ذره ذره بدون ترس.عشقی که ازاده ترم کرد نه اسیر.
رهایم کرد از هرچه بند زنانگی و سنت.
اینک چشمانم باز است.عقلم می داند.قلبم میتپد.
هرسه همصدا.دوست می دارند.عشق را.زندگی را.
نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 0:34 | لینک
|