تبليغاتX
پرواز کن... - کوچک می شوم
خوشا پر کشیدن. خوشا رهایی .خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی این پرنده درین قفس تنگ نمی خواند


خیلی وقت است دستم به نوشتن نمیرود.قبل از کنکور هزار حرف داشتم.

هزار شور برای خواندن کتابهای خاک خورده.ولی حالا اثری ازانها نیست

حتی حوصله ای برای خواندن فروغ هم نیست.فروغ که خط به خط

کتابش بوی روزهای داغ نوجوانی میدهد.

نه.این بار ابن نخواندن ها و ننوشتن ها از بی رمقی و بی حوصلگی نیست.

برعکس.انقدر فکر دارم انقدر رویا و انقدر هیجان که نه حواسی جمعی دارم

 نه وقتی ازاد

حرفهایی دارم برای گفتن.حرفهایی از جنس دل که برزبان نمی اید.

این روزها حال و هوای پرواز دارم.پروازی زمینی یا اسمانی نمی دانم.هرچه هست

حسی دلنشین است که دوست دارم ساعتها به ان بیندیشم و ان را مزه مزه

کنم.فعلن از زندگی عادی و روزمرگی ها و نگاههای نکته سنج به دورم

خیابانها را میبینم و نمی بینم.ادمها را می بینم و نمی بینم.

نمی خواهم به هیچ سیاهی فکر کنم.به هیچ سیاهی بزرگی.

به غم هایی به بزرگی دستان کودک دستفروش.به معماهایی به بزرگی مرگ.

به واژه های بزرگ.ادمهای بزرگ.فکرهای بزرگ.کارهای بزرگ.حرفهای بزرگ

می خواهم کوچک باشم.کوچک به اندازه ی لبهای سرخ.به اندازه ی موهای رنگ شده.

به اندازه ی مست شدن از نگاه پسر همکلاسی.به اندازه ی هیجان شنیدن دوستت دارم.

کوچک به اندازه ی یک شوهر.اشپزخانه.کودک گریان

کوچک می شوم. به اندازه ی خودم.ان خودی که از من خواستند

سلام خود کوچکم.

 

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 19:40 | لینک  |