خسته تر از انم كه نايي براي فرياد داشته باشم.
دل تنگ تر از انم كه دلگير شوم.
بي رمق تر از انم كه زندگي را بچشم.
نه تواني براي ماندن درين دنيا دارم نه جرِأتي براي نماندن.
نه قلبي براي دوست داشتن دارم نه احساسي براي دوست داشته شدن.
نه كودكي هاي به امانت گرفته از ديروزهايم را دارم نه بيست سالگي هاي امروزم را.
مي گويند شانزدهمين روز اولين ماه تابستان هستي يافته ام.
شادباشي نه تسليتي مي خواهم.سزاوار تولد سوگواريست.
خسته از اين حس منفورم.حس منفور مرده اي در ظاهري اراسته به زندگان.
خسته از شنيدن دنيا همين هست ها.خسته از رنگها.بي رنگها.
خسته از ديدن مرگهاي حق تر از زندگي .
خسته از راه درازي كه بايد بروم تا اخر دنيا.راهي كه اينده ي دورش را نمي بينم.
به گمانم نزديك است.
نزديك است
نزديك.
پ.ن۱:به خاطر اين همه غم اين همه بي حوصلگي مر اببخشيد.
پ.ن۲:من همانم كه همگان را اميد ميدادم.من همانم كه عاشق جواني بودم.عاشق زندگي
پ.ن۳:كيستم؟كجايم؟چند ساله ام؟
گم گشته ام كجا؟نديده اي مرا؟
پ.ن۴:كاش بودي عطيه.كاش بودي.نمي دانم سبب اين همه غم اين همه پيري
تويي يا منم؟!
