همیشه وقتی با بچه ها از ازدواج حرف می زدیم فقط یه موضوعی
بود واسه سرگرمی و حتی بعضی وقتها واسه خنده.
ولی امروز فهمیدم واقعیتی انکارناپذیره.
امروز که خبر نامزدی دوست ۱۵ ساله ام رو از دهنش شنیدم.
کسی که هر روزمون باهم میگذشت حالا دیگه ۲ دقیقه نمیشه پیداش
کرد چه برسه به یک دل سیر درد و دل کردن.
از خوشیش خوشحالم.خوشحالم سروسامون دیدنشو می بینم.
حالا که هم بازیام همه رفتم باید بگردم رفقای جدید پیدا کنم.
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لحجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چه تو در سر داشتی
از تنهایی و حسرت رها کردم ...
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و
بعد از رفتنت ...
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین ویرانه ی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ...
شاید به رسم و عادت پروانگی
من باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب خاکستری ترک برداشت
رفتم که بروی.بی صدا رفتم ساده بروی.
ساده بودی مثل سایه.مثل شبنم رو شقایق
مثل لبخند سپیده.مثل شب گریه ی عاشق
راست می گویند عشق صذای فاصله هاست
راست می گویند غرق ابهام است
عشق ابهام است
در دنیایی که حتی اینده ی نزدیکش پیدا نیس پول عشق را مبرد و می اورد
رفتم.
رفت
پایان.............
۴سال گذشت.۴سال دانشجویی.گذشت و عجیب گذشت.
من در اصفهان رشد کردم ولی در تهران بزرگ شدم.در این ۴سال چیزها دیدم و
شنیدم که در ان ۱۸ سال از ان بی خبر بودم.
کسانی دیدم انسان نما که غرق در حیوانیتند و بی خبر از ان.کسانی دیدم که
در پول گم میشوند و با پول پیدا میشوند.
دانستم حقیقتی ست که معرفت دری ست نایاب.دانستم مرگ در سایه
نشسته و به ما مینگرد.دانستم پول حرف اول را میزند و محبت حرف اخر را.
دانستم عشق با پول ناخالصی دارد و بی پول ناب است.
دانستم که در اعتقادات نباید پافشاری کرد چون ممکن است حتی عمیق ترین
انها را روزی انکار کنی.
روز ثبت نام خوب یادم هست.سرتاسر وجودم شوقی وصف ناشدنی بود.گویا
در دانشگاه فتح دنیا بود.و امروز که از ان در بیرون امدم هیچ حسی جز
پوچی ندارم.و یاد روزهایی که در ذهنم سنگینی میکند.
امتحانات دوران تحصیل تمام شد و اغاز امتحانات زندگی ست.که نه فرجه ای نه
جزوه ای نه تاخیری.و تمامی ندارد.هرچه در این ۴سال اموختم نه در دانشگاه
که از بیرون ان است.این ۴سال تنها گذراندن مرا بوی عطر پدر و دستان مادر
حریص تر کرد.دانستم روزگار منتظر نمی ماند تا ما قدرشناسی کنیم.
می خواهم هر لحظه هوای وجودشان را ببلعم.
اینک در ابتدای راهی ایستاده ام که ان را نمی دانم.تصوری از ان ندارم.
هدفی نداردم.ذوقی ندارم.حرفی ندارم.یک دنیا خواب می خواهم.
یک دنیا ارامش.یک دنیا طراوت جوانی.
اینک منم با خود ۴سال پیش بیگانه ام.
باید خود را بیابم.