تبليغاتX
پرواز کن...
خوشا پر کشیدن. خوشا رهایی .خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی این پرنده درین قفس تنگ نمی خواند

همیشه روزای تولد حس غریبی دارم.حسی عمیق که هیچ وقت جوابی براش

پیدا نمی کنم.غمی رو دلم سنگینی میکنه.دوست دارم ساعتها بشینم

 و به نقطه ای دور خیره بشم و فکر کنم.وقتی دیگران بهم تبریک میگن

دلل تبریکو نمی فهم.من که کاری نکردم.مثل تسلیت گفتن به یه مرده میمونه.

پارسال بدترین تولد زندگیم بود.تنهای تنها بودم.وقتی ۱۲ شب یه شمع روشن

کردم ارزو کردم که هیچ وقت تنها نباشم.فکر کنم همین هم شد.

ممنونم از خدا.ولی شاید اگه نمیومدم ممنون تر میشدم

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 22:25 | لینک  | 


من فراری بودم از عشق.فراری از دل بستن.ازدواج را اسارت میدانستم و

عشق را راهی سیاه و نافرجام .تمام زوایای ذهنم پر بود از راههای طلاق و

گریز از دلباختگی و نفرت از هر موجود زنده ای که مذکر است.

تا اینکه:

کسی امد که حرف عشق با ما زد

دل ترسوی ماهم دل به دریا زد

به یک دریای طوفانی

دل ما رفته مهمانی

کسی که وقتی اسم "مرد" را می اورد باد به غبغب نمی انداخت.سر حق و حقوق زن

بودنم چانه نمیزد.نه به حرف.که در عمل.کسی که پارچه ی روی سرم را

نشان نجابت نمیدانست و قهقهه هایم را بی حیایی.

با صبوری چشمانم را باز کرد تا ببینم دنیا فقط سیاهی نیست.مزه ی عشق را یه من

چشاند.ذره ذره بدون ترس.عشقی که ازاده ترم کرد نه اسیر.

رهایم کرد از هرچه بند زنانگی و سنت.

اینک چشمانم باز است.عقلم می داند.قلبم میتپد.

هرسه همصدا.دوست می دارند.عشق را.زندگی را.

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 0:34 | لینک  |