تبليغاتX
پرواز کن...
خوشا پر کشیدن. خوشا رهایی .خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی این پرنده درین قفس تنگ نمی خواند


 
تفاهم.هنر زن بودن.مریخی ها-ونوسی ها.ازدواج موفق...... .کتابها را زیرو رو میکند.

فهرستها را نگاهی می اندازد.وجه مشترکی با حال خود نمی یابد.از ابتدا شروع

 به خواندن میکند.می خواند و می خواند و می خواند.چیزهایی یاد می گیرد.

از انچه مربوط است به بعد از ازدواج.خوب است ولی به کار الان او نمی اید.

ناامید کتابها را به گوشه ای می اندازد.جرقه ای به ذهنش می زند.

مادر-رفیق بی خیانت-.گوشی رابرمی دارد.شماره خانه شان را در

 شهرستان  می گیرد.در دلش خوشحال است که تمام ماجرای عشقش را

 به مادرگفته.چقدر خوب است که مادرش امروزی فکر می کند.

"سلام مامان.سرم داره از اینهمه فکر منفجر میشه.امتحانای میان ترم شروع شده و

من اصلا" تمرکز ندارم.مامان چیکار کنم؟"

سر تا پایش گوش می شود تا حرفهای مادر را ببلعد.کم کم سرد می شود.

گویی زیر اب سردی نشسته که قطره قطره بر سرش می ریزد.

ذره ذره تمام وجودش سرد می شود.حرفهایی می شنود تا بفهمد

واقعیتی ست که ۳۵سال با مادر فاصله سنی دارد.

گویی مادر با سخنانش بر سرش ضربه می زند."حرف مردم"."گناه".

"دختر محجوب"."باید زودتر بیایند خواستگاری"..... .

بازهم نا امید می شود."بله.گوشم با شماست.چشم.خدافظ"

بی هدف تلویزیون را روشن می کند.باز جرقه ای دیگر در ذهنش دلش را گرم می کند.

یادش می اید مشاور دانشگاه روزهای یکشنبه.سه شنبه.چهارشنبه در اتاق ۲۰۱ است.

یکشنبه.سه شنبه.چهارشنبه.در اتاق بسته.بسته.بسته.

ناامید با یک دنیا چه کنم و چه باید بکنم راه خانه را پیاده طی می کند

.تابلوهای دکترها را نگاه می کند.روانشناس.مشاور.روانپزشک...

یکی یکی به مطبها سرمی زند"ببخشید برای مشاوره ازدواج وقت می خواستم.

هزینه اش چقدر است؟"

"نیم ساعت ۸۰تومان"."جلسه ای ۴۰ تومان".۲۰دقیقه ۲۶تومان".

سرش سوت می کشد.ما هردو دانشجوییم مگر چقدر پول داریم؟!.

با خود می اندیشد:دختری ۲۱ساله ام.پسرس ۲۳ ساله است.

سعی کردیم مشورت کنیم.از تجربه دیگران استفاده کنیم.مطالعه کنیم.حاصلی نداشت.

دیگر هرچه به فکر جوان و ناپخته مان برسد همان می کنیم.اما مسئول اشتباهایمان

دیگر ما نیستیم شمایید و حرف مردم.

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 19:17 | لینک  |