سلام اسمان ابی.همراه تو ابی می شوم.به رنگ لباس تنم
سلام بهار. همراه تو سبز می شوم.بارور می شوم.شکوفه می زنم.گرم می شوم.
سلام پرستو.همراه تو کوچ میکنم.کوچ می کنم از غربتی به نام تنهایی.
سلام نوروز.همراه تو به جا می اورم سنتی دیرینه را.عشق را به جا می اورم
سلام خدا.تورا از یاد نبردم.گرمای دستانت را همیشه احساس کردم.
همیشه در اغوشت بودم حتی در لحظه های بی مهری ام مرا رها نکردی.
زبانت انقدرها هم که گمان می کردم سخت نبود.من به دنبال کلام بودم و
تو خود سخن بودی.صامت.ساکت.پرازکلام ولی اعتراف می کنم می ترسم از تو.
می گوبند روزگارت به شادی هایمان حسادت می کند.می گویند
زیاد تاب خنده هایمان را ندارد.وقتی همه چیز خوب است ترسی عمیق وجودم
را در برمی گیرد.نکندها.مباداها.خدایا باز هم مواظبم باش
و اما سلام زندگی.همه جا در پی معنایت بودم.در کتابها.کلامها.زمین و اسمان
اما غافل از انکه تو در وجودم بودی.غافل از انکه تو خود منی.صبح هایی
که برمی خیزم خیابان هایی که طی می کنم.هوایی که می بلعم.
و عشقی که با شرمی دخترانه مزه ی ان را قطره قطره می چشم.
سلام ۲۱سالگی.از تو اما عقب مانده ام.افسوس نمی خورم به روزهایی که تباه کردم
که ایمان دارم اگر ان تباهی ها نبود اکنون تو را در نمی یافتم
قول می دهم هر لحظه ات را قدر نهم با همه ی وجود حتی غمهایت را که
ابتدای شادی ست.
سلام.سلام.سلام............
امروز-دختر:دوست دارم قول بده اذیتم نکنی
پسر:من بیشتر دوست دارم.قول میدم
فردا-دختر:هرچی بین ما بود تموم شد.ولم کن
پسر:برو بابا.چیزی که زیاده دختر.
امروز-با اجازه ی بزرگترا بلللله.دوست دارم.قول بده اذیتم نکنی
من بیشتر دوست دارم.قول میدم
امروز-از اولم نباید زنت میشدم.اشتباه کردم.طلاق میخوام
به سلامت.مهرتم میدم برو خونه بابات
فردا-باشه برمیگردم.ولی دیگه اذیتم نکنیا
قول میدم عزیزم
امروز-فردا-امروز-فردا.......................................
خیلی وقت است دستم به نوشتن نمیرود.قبل از کنکور هزار حرف داشتم.
هزار شور برای خواندن کتابهای خاک خورده.ولی حالا اثری ازانها نیست
حتی حوصله ای برای خواندن فروغ هم نیست.فروغ که خط به خط
کتابش بوی روزهای داغ نوجوانی میدهد.
نه.این بار ابن نخواندن ها و ننوشتن ها از بی رمقی و بی حوصلگی نیست.
برعکس.انقدر فکر دارم انقدر رویا و انقدر هیجان که نه حواسی جمعی دارم
نه وقتی ازاد
حرفهایی دارم برای گفتن.حرفهایی از جنس دل که برزبان نمی اید.
این روزها حال و هوای پرواز دارم.پروازی زمینی یا اسمانی نمی دانم.هرچه هست
حسی دلنشین است که دوست دارم ساعتها به ان بیندیشم و ان را مزه مزه
کنم.فعلن از زندگی عادی و روزمرگی ها و نگاههای نکته سنج به دورم
خیابانها را میبینم و نمی بینم.ادمها را می بینم و نمی بینم.
نمی خواهم به هیچ سیاهی فکر کنم.به هیچ سیاهی بزرگی.
به غم هایی به بزرگی دستان کودک دستفروش.به معماهایی به بزرگی مرگ.
به واژه های بزرگ.ادمهای بزرگ.فکرهای بزرگ.کارهای بزرگ.حرفهای بزرگ
می خواهم کوچک باشم.کوچک به اندازه ی لبهای سرخ.به اندازه ی موهای رنگ شده.
به اندازه ی مست شدن از نگاه پسر همکلاسی.به اندازه ی هیجان شنیدن دوستت دارم.
کوچک به اندازه ی یک شوهر.اشپزخانه.کودک گریان
کوچک می شوم. به اندازه ی خودم.ان خودی که از من خواستند
سلام خود کوچکم.
