پنجشنبه 19 دی1387
دیشب خواب عطیه را دیدم.چه خواب شیرینی بود.عطیه برگشته بود. مثل همیشه زیبا.
مثل همیشه خندان.مثل همیشه مهربان.گویی این مدت سفری زمینی رفته بود.
تا می توانستم در اغوشم گرفتمش.بوییدمش.از کنارش تکان نخوردم مبادا برود.
همه چیز را برایش تعریف کردم.صد افسوس که خوابی بیش نبود.
کسی به من بگوید عطیه جانم کجاست؟! چه میکند؟!
انجا هم لباسهای زیبا می پوشد.چشمانش را سیاه و لبانش را سرخ می کند؟!
انجا هم حوصله ی همه چیز را دارد؟!
انجا هم عاشق می شود؟!
نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 20:22 | لینک
|
