ـ خدایا لحظه ای به زندگی ما روی زمین نگاه کن ایا انچه تو می خواستی این بود؟
ـ خدایا در انتظار زیباترین ها هستم گرچه هیچ چیز روی زمین این را تأکید نمی کند.
ـ قسم به لحظه ای که رنج ها پایان گرفته است......
اینها دیالوگ هایی ار فیلم "پابرهنه تا بهشت" بود.موضوع فیلم به نظرم جدید بود.
درباره ی بیمارانی که علاجی برایشان نیست و می دانند شبی از همین شبها
می خوابند و بیدار نمی شوند.شبی از شبهایی که پابرهنه در بهشت
به سر می برند و در ان دوران است که شک ندارند خدا انها را فراموش کرده
و حتی بعضی دیگر یقین دارند خدایی نیست.و در بین انها روحانی حرفی
ندارد که از خدا بگوید .و حتی عاجز است بگوید در اشتباهند.
این فیلم متناسب با احوالات اخیرم بود.
چند وقتی است در پی خدا هستم.حضورش گاهی در دلم انچنان پرنور است
که مجالی برای تردید نیست و گاه عقل تازه کارم انچنان از شناخت و وجودش
درمی ماند که از ترس فرو رفتن در گرداب کفر کنار میکشد.
در جستجویش کتابی می خوانم و برای پاسخ یک سؤال در هزاران سؤال غرق
می شوم.کتاب محمدش را می گشایم و با اولین سوره در هزاران ابهام و چرا و
چگونه می مانم.نمی دانم گویا وجودش با چراهایم سازگار نیست.
به کسانی که پرچم خداپرستی و اسلام دوستی را که در دل برافراشته اند
نه به ظاهر روی می اورم و هر یک به طریقی صدها فرسخ دورترم می راند.
نه از خدا که حتی از خودم. ازانسانیتم.یکی نیازم را می فهمد و چراغ خدایی
را در دل خاموش می کند تا اندکی به خوشی های بشری اش برسد
دیگری برتری شاید خدایی و نه انسانی اش را بر سرم می کوبد و
هزاران تکه ام می کند.
نمی دانم شاید اینها سنگهایی است که خدا می اندازد تا اشتیاقم را بسنجد.
گرچه می گویند ازین سخن ها مبراست.
یکی از دلایل خستگی ام نیز همین دل گردیها بود.انقدر گفتم و شنیدم و
دیدم که ترجیح می دهم مدتی فراموش کنم بودنم را و حتی بودنش را.
زمانی می خواهم تا تکه هایم را جمع کنم.
فعلا" همچنان سعی می کنم انسان باشم و انسانیت را به پا دارم.
به دنبال توام منزل به منزل
پریشان می دوم ساحل به سلحل
فعلا" به شدت درگیرم. درگیر کارایی که روی سرم ریخته.و سرما خوردگی
که مزید بر علت شده.حوصله ی نوشتن ندارم.حوصله ی خوندن ندارم.
حوصله ی فکر کردن به بی عدالتی.ازادی.هستی.خدا.عشق....... رو ندارم.
حوصله ی دلگیر شدن.بر خوردن.دوست شدن.قهر کردن.ضربه خوردن.گریه و
خنده رو ندارم.حوصله ی گفتن.شنیدن حرف.حرف. حرف.حرف......... رو ندارم.
و کلا" حوصله ندارم.فعلا" رسما" تعطیلم.
بشناس مرا حکایتی غمگینم افسانه ی تیره ی شبی سنگینم
تلخم کدرم شکسته ام مسمومم ای دوست شناختی مرا؟من اینم
من اینم و غرق خستگی امده ام ویرانم و از شکستگی امده ام
از شهر یگانگی؟فراموشش کن از شهر هزار دستگی امده ام
انجا با هر که زیستم کشت مرا هر هم خونی به خون اغشت مرا
صدها دستی که دوست می خواندمشان
صدها خنجر شکست در پشت مرا
که چشم باران دارم ز خشکسالی ها
به باد حادثه بالم اگر شکست چه باک
خوشا پریدن با این شکسته بالی ها
چه غربتی است عزیزان من کجا رفتند
تمام دور و برم پر ز جای خالی ها
زلال بود و روان رود رو به دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی ها
خیال غرق شدن در نگاه ژرف تو بود
که دل زدیم به دریای بی خیالی ها
"قیصر امین پور"
پ.ن:در یک روز بارانی غمگین غمگین غمگین. تنهای تنهای تنها
اگر در ایین و رسومی که امروزه از ایران باستان به جا مانده اندکی تأمل کنبم
می بینیم ذره های اسلام در تار و پود ان نفوذ کرده.تا حدی که گاه مرزی
بین این دو دیده نمی شود.
چنان که گویی از ازل ایران اسلامی بوده است و اسلام جزیی از ایران.
برای مثال همین نوروز باستانی ایرانیان مملو از فرهنگ اسلامی است.
لحظاتی قبل از تحویل سال دعای تحویل خوانده می شود.دعایی است
شامل ۴ ایه و البته تمامآ عربی.دعایی که از تدبیر کننده ی جهان
بهترین لحظات را طلب می کند.چه بسا بیان ان به زبان ایرانی دل را دو
صد چندان مملو از نور و امید می کند.
بعد از تحویل سال بزرگان خانواده اسکناس های نو به دیگران عیدی می دهند.
اسکناس هایی که از لای کتاب مقدس قران داده می شود.
وجالبتر از همه ی اینها موضوعی بود که امسال در جلسه ای قرانی شنیدم
و ان خواندن هفت سین قرانی بود.یعنی هفت سوره که با حرف "س"
شروع شود.و می گفت باید این هفت سین که البته شامل سوره های
بلند نیز هست تا قبل از تحویل سال خوانده شود.
و چنان پایبند که گویی از ابتدا این سنت چنین بوده است.
نمی دانم این هفت سین قرانی فرمان خداست و یا پیامبر خدا که اگر
این گونه است نوروز ایرانیان چه عظمتی نزد خدا داشته است!
نمی دانم از ایین و رسوم باستانی که به نسل های اینده ی این سرزمین
می رسد چه خواهد ماند؟! همان گونه که امروزه از جشن های
باستا نی مان جز چند جشن و چند روز نیمه ایرانی چیزی نمانده است.
و اینک فرزندان اریایی می توانند بر مزار پدرشان کوروش کبیر حاضر شوند
و با اقتدار بگویند:
ای کوروش اسوده بخواب زیرا که همه خوابند .
پی نوشت۱: "میان بیگانگی و یگانگی هزار خانه است
ان کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد.انها می خواهند که تلقین کنندگان
صمیمیت باشند"
پی نوشت۲:در پی یک اتفاق ساده که هنوز در بهت انم این سخن نادر ابراهیمی
را با همه وجود چشیدم
