امسال بهار را احساس نمی کنم اگر هم احساسی هست ذوقی است
برای رهایی از زمستان.نه در خیابان ها در تدارک لباس نو هستم نه در
فکر کجا برویم هاو چه کنیم ها.
حتی دلم تعطیلی هم نمی خواهد.حس می کنم فرصت کمی برای
با دوستان بودن دارم.
گیریم که ۸۶ برود و ۸۷ بیاید.که چه؟ ما که همانیم و خدا هم همان.
دنیا همان است اسمان همان و زمین همان.ظاهرا" این تحویل سالها فقط
شده است تغییر یک عدد.کاش برای خود جشن تحویل می گرفتیم.
امسال برای من سال بدی نبود سالی پر از اتفاقات جالب بود.
اتفاقاتی حتی در حد یک جمله.یک اشنایی.یک بیماری حتی یک لبخند.
فکر می کنم ۸۷ سال پر تلاشی برایم باشد.نگاهی همیشه روشن دارم به اینده
به فرداها.نمی گویم به امید سالی خوب برای همه چون این دعا های کلی
سنت و دل خوش کنکی بیش نیست.ولی:
امیدوارم هر کس در ۸۷ به یکی از ارزوهایش برسد.
پی نوشت:سال به سال/یک سین ساده/از سفره هفت سین ما کم می شود
شعر قشنگی است ای کاش انان را که باید به تامل وادارد:
در وبلاگ محمد اشنا بخوانید
خداوندا ! اگر روزی بشر گردی
ز حال ما خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت
... از این بودن
... از این بدعت
... خداوندا ! نمی دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه زجری میکشد آن کس که انسان است و ...؛
...از احساس سرشار است
"دکتر علی شریعتی"
می ایستیم برای انچه می خواهیم
حق خواستن . حق بودن.حق انگونه که خواستن بودن
هشت مارس روز جهانی زن بر همه ی خواستاران حقوق برابر گرامی باد.
هنوز دست مرا جرئت ستیزی هست
هنوز پای مرا قدرت گریزی هست
نشان هستی من هم-همچو نقطه ای بی بعد-
اگرچه هیچ ندارد ولیک چیزی هست
غرور در سر سودای نان تمام نرفت
امید سود توان داشت تا پشیزی هست
به ذره های من این مردگان قرن الود-
خبر دهید که امکان رستخیزی هست
"سیمین بهبهانی"
دل ادمی پیدا نیست
و سرانگشتانت را سیاه می کند چون گردو
اگر بگشایی و ببینی
"شمس لنگرودی"
پ.ن.از ادمها خسته ام.از ادمها می ترسم وهنوز با این نقابهایی که می بینم کنار نمی ایم
از دیروز صبح از فکرش بیرون نمیام.اگه مرده بودم؟...
گفت تصادف کردن.گفت هیچی از ماشین نمونده.گفت مخصوصا"عقب ماشین......... .
یعنی جایی که قرار بود من بشینم.منی که الان نشستم اینجا ممکن بود
الان اون دنیا باشم .
نمیدونم چرا شب قبلش هرچی گفت بیا بریم گفتم نمیام.
گفت اخه چند روز تعطیلی تنها توی خون حوصله ات سر میره ها گفتم نمیام.
گفت یه بارم شده لجبازی نکن حرف گوش کن.
با خودم فکر می کردم من که از تنهایی بیزارم چرا نمیرم باهاشون؟نمیفهمیدم چرا؟!
از دیروز هزار بار با خودم این جمله ها رو تکرار کردم...
اگه رفته بودم؟......اگه مرده بودم؟....
من هنوز با خودم درگیرم که قیامتی هست یا نه؟اگه مرده بودم و قیامتی بود؟.......
من اصلا" واسه مرگ امادگی ندارم.اصلا" اگه دیروز تاریخ مرگ من بود واسه کی
چه فرقی داشت؟خوب شاید اطرافیان چند روزی عزاداری میکردن و بعد از کیانا یه
نامی می موند و یه یادی که اونم روز به روز کمرنگ تر می شد.اصلا" ادم دنیا پرستی
نیستم ولی کارها ی زیادی هست که می خوام انجام بدم.
خیلی جاها می خوام برم.خیلی...........
دقیقا" نمی دونم خدا چی می خواد بهم بگه؟! نمی دونم خدا چرا با این زبون سخت
با بنده هاش حرف می زنه.هرچی که هست یه نکته اش اینه که باید از
فرصت زندگیم بیشتر استفاده کنم.شایدم خدا دید ازش دلخورم یه چشمه از
قدرت و مهربونیش رو نشون داده تا بازم شکرش کنم.
اگه این جمله رو هزار بار با خودم تکرار کنم حتما" بهتر زندگی می کنم:
اگه مرده بودم...........
الان خیل خیلی خیلی خوشحالم.خیلی وقت بود که اینطوری از ته دل ذوق نکرده بودم
تا حدی که طاقت نیاوردم به خونه برسم و اومدم از امکانات اینترنتی مدرن
دانشکده استفاده کنم و این خوشحالی را به همه بگم
ماجرا ازین قراره که یکی از دوستان که مثل خواهر دوستش دارم
به صورت عملیات ضرب الاجل داشت خود را به دست تیغه ی خطبه ی عقد میداد.
از اونجایی که اصولا" به اشتباه بودن رفتارهایی این چنین هیچ شکی ندارم و
و به صورت شدید الحنی مخالف زود ازدواج کردن هستم به خصوص برای دخترها
ان هم از ان دسته ازدواجها که به صورت کاملا" رسمی طی دو یا سه جلسه صورت میگیرد.
به همین دلیل وقت را تلف نکردم و سریع لب به موعظه و پند گشودم و از هر انچه
در این باب دیده و خوانده و شنیده بودم بیان کردم .و بعد از یک ساعت سخن راندن
و مشاوره ی رایگان ارائه دادن در اخر ارزوی خوشبختی برایش نمودم و
با نا امیدی او را به خدایش سپردم.
دیشب که با ناراحتی و اه و ناله می خوابیدم اصلا" فکرش را نمی کردم که امروز
طی تماسی مطلع شوم که سخنان گرانبهایم مثمر ثمر واقع گردیده.
واااای ی ی خدایا ازت ممنونم . ممنونم که حرفهام روی یه دختر تاثیر گذاشته و
تونستم اونو از اشتباهی که ممکن بود جبران ناپذیر باشه نجات بدم.فکر میکنم
هر عقل سلیمی قبول کنه که چند ماه دیرتر و بعد از شناخت بیشتر عقد و ازدواج
صورت بگیره احتمال پشیمونیش خیلی کمتر خواهد بود.
به هرحال اونها فعلا" با هم نامزد هستند وشناسنامه هاشون رو سیاه نکردن.
در انتهای هر سفر
در ائینه دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه اسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در اخرین سفر
در ائینه به جز دو بیکرانه ی کران
به جز زمین و اسمان چیزی نمانده است
گم گشته ام کجا؟
ندیده ای مرا؟
"حسین پناهی"