وارد دانشکده می شوم.میزی با پارچه ای سیاه.شمع.صوت قران و سروده ای که از مرگ و
رفتن می گوید.اسم را می خوانم :"احمد علی نژاد". نمی شناسم فاتحه ای می خوانم و
افسوس می خورم و اهی از بی وفایی دنیا می کشم.ساعتی بعد از کلاس بر می گردم سر
همان میز .عکسش را زده اند.
واای خدای من. او بود؟؟؟ باور نمی کنم.ماتم می برد.تمام لحظه های دیدنش با لبخند
همیشگی روی لبانش از جلوی چشمانم می گذرد.خدای من چند باری با بچه ها دیده
بودمش.شوخی ها و خنده هایش را.وچند باری سلام و علیکی کوتاه.بغضم را فرو می خورم.
ازانجا می روم.می خواهم فرار کنم ازین واقعیت.ولی هر طرف دانشکده که می روم عکسش
را می بینم.نمی شود فرار کرد.چقدر مرگ نزدیک است.و حال بیشتر شعر سهراب را حس
مکنم "مرگ با هر خوشه انگور به دهان می اید/مرگ در سایه نشسته و به ما می نگرد"
حس می کنم جغدی شوم بر بام دانشکده نشسته و نمی تواند اندک خوشی هایمان را
ببیند.چقدر ادمها زود به نامی.یادی.عکسی و خاطره ای تبدیل می شوند.و چقدر زود
عنوان خدا بیامرز می گیرند.خوشا به حال گروهی که مرگ را جزیی از قانون دنیا
پذیرفته اند و راحت از کنارش می گذرند.
هنوز چرایی که ۹ ماه پیش برای رفتن عزیزی بر لب داشتم خشک نشده.و باز می گویم
چرا؟؟؟؟
چرا او به این جوانی؟او که حتما ارزوهایی داشته.حتما شبها با رویاهایی سر به بالین
می گذاشته.حتما هنوز چیزی از این دنیا ندیده بود.
یکی به من بگوید چرا؟ به من نگویید مرگ حق است.نگویید نیامده ایم این دنیا که بمانیم.
نگویید این دنیا محل گذر است.من مرگهایی این چنین را نمی فهمم.
اصلا" جهان بعد از مرگی هست؟
۹ ماه است هر روز تردیدی را می جوم.نام خدا را می برم.از گناه دوری میکنم.
اما ته دلم شکی موج می زند ازین بی عدالتی ها.
خدایا از تو می پرسم.خود را پنهان کرده ای تا جواب تردیدهای بندگانت را ندهی؟باید
بمیریم؟باشد ولی چرا این چنین ناکام؟پاسخم ده کجاست عدالت و انصافت؟چرا نمی بینم؟مرا
از تو می ترسانند.می گویند کفر نگو خدا قهرش می گیرد.می گویند از غضب خدا بترس.
می گویند باید شاکر باشی.این چه خدای رحمانی است که نمی توانم از او پاسخ سوالهایم را
بخواهم؟
فقط به من بگویید چرا؟
امیدوارم هیچ گاه پا به این دریای مواج مگذارم مگر اینکه غواص ماهری شده
باشم
به قول شاملو:
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین
عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
چند سؤال مطرح می شود:
۱-ایا معنی وطن تغییر یافته است؟
۲-ایا معنی جوان تغییر یافته است؟
۳-ایا معنی کشتن تغییر یافته است؟
۴-ایا دانشجویان امروز جوان نیستند؟
۵-ایا وطن امروز وطن نیست؟
۶-ایا ما چه فرض می شویم؟
نفسها ابر.دلها خسته و غمگین.
درختها اسکلتهای بلور اجین
زمین دلمرده.سقف اسمان کوتاه.
غبار الوده مهر و ماه
زمستان است
دوستانم حکمشان را گرفتند.شیما.امیر.سلیمان.عسل.باز هم محرومیت از حقی طبیعی.حکم انها یعنی:
باز هم فضای سرد دانشکده بی حضور انها.
باز هم بغض های فرو خورده ی روزانه
باز هم جای خالی باز دلتنگی
باز هم خوشحالی های اندک از دیدار های تلخ اندک پشت درهای دانشکده.
باز هم تکرار جمله ی "درست می شود" "این نیز بگذرد"
با شنیدن این خبر دلم سخت گرفت.گویی مرا از همه ی حقوقم محروم کرده اند.حق دیدن شور و شوق شیما برای در امدن نشریه. حق شنیدن بحث های امیر سر کلاس.حق لبخندی که برای ازادی نسیم بر لب داشتم وخشکید.بر لبم ماسید
دلم یخ زده است.گویی این زمستان را پایانی نیست. کی می اید بهاری که ذوب کند این سرما را.این روزها با همه ی وجود "زمستان اخوان"را درک می کنم.زمزمه ی روز و شبم شده است.نمی دانم سرمای ان روز به زمهریری امروز بود؟!نمی دانم نا جوانمردی اش به تلخی امروز بود؟!
وقتی دوستانم نیستند گویی نیمی از وجودم پشت درهای دانشکده مانده.
قلبم؟نفسم؟یا چشمانم؟ نمی دانم همین قدر می دانم که زبانم هنوز می گوید"اندکی صبر سحر نزدیک است".هنوز پای رفتنم هست به سوی خوبی ها .زیبایی ها.هنوز دست نوشتنم می نویسد از انچه که هست.از انچه نباید باشد.
و هنوز دلم امید دارد
و امید دارد............
خبر خوشحال کننده ای بود که این روزها بسیار به شنیدنش نیاز داشتیم.
ولی از جهتی غمگینم که خوشحالی هایمان را محدود کرده اند.
حقی را از ما دریغ می دارند و بعد از مدتی با هزار سختی ان را پس میدهند و ما خوشحالی می کنیم.
ما فقط دنیایی زیبا می خواهیم. حالا نه مدینه ای فاضله
فقط زمینی برای زندگی .امنیتی برای زندگی.کاری برای زندگی.ارامشی برای زنگی.هوایی برای زندگی.ما فقط می خواهیم زتدگی کنیم.زندگی به معنای واقعی ان.
ما تنها حق های اولیه خود را خواسته ایم و می خواهیم.
.ما حق داریم از حق سخن بگوییم.
ما حق داریم حق خود را بخواهیم.
ما حق داریم که حق داشته باشیم.
به امید روزی که کسی برای خواست حقش از حقی دیگر محروم نشود.
و ما به شما یاد می دهیم
که چه چیزی را ندانید
و کدام خاطره ای خوشتر است
و ما به شما یاد می دهیم که چه رویاهایی چه زمانهایی خوشتر است
در صورت مردودی
البته چاره نیست
به جهنم نیز میروید
پایان تنفس!
به سلول هایتان باز گردید
"شمس لنگرودی"
که من بارها و هزاران بار
بی شاهد و شناسنامه
از شادیهای کوچکم جدا شده ام
که بارها و بارها بی نام و نشان
اسناد تنهایی خویش را امضا کرده ام
بی جوهر و مرکبی
من چیزی برای هراس ندارم
وقتی رد پاهای تو تا اتاق اضطراب من امتداد می یابد
کسی که از دلاشوبه ی ظلمت می هراسانی
گیس بریده ای است که سهمش از عبور فصلها
تنها هاشور های درهم و سیاه است
"صبا واصفی"
