تبليغاتX
پرواز کن...
خوشا پر کشیدن. خوشا رهایی .خوشا اگر نه رها زیستن مردن به رهایی این پرنده درین قفس تنگ نمی خواند

خسته ام.از خسته بودن خسته ام.از به ظاهر خسته نبودن خسته ام.

از در جمع تنها بودن.  از در تنهایی با جمع بودن. از در تنهایی تنها بودن خسته ام.

از به دنبال رفع خستگی خسته تر شدن خسته ام.

از واژه های تکراری.از رویاهای پوشالی.از کابوس های شبانه.از گریه های بی بهانه

خسته خسته خسته ام

زیباترین و حسرت اورترین لحظه لحظه ای است که کودکان همسایه با نهایت ازادی می دوند و با نهایت شادی می خندند.چقدر دلم تنگ است برای خنده های از ته دل.ان خنده ها که اشک را از چشمانم جاری می کرد.خیلی وقت است که اشک چشمانم از خنده نیست.کاش به عقب برمی گشتم.به سه سال پیش.به هفت سال.به ده سال.به بیست سال پیش.

اگر بار بزرگی و بار غم در ترازوی دنیا با این تعادل است دیگر نمی خواهم بزرگتر شوم

کاش زمان همین لحظه از حرکت بایستد.

کاش برای همیشه در بی خبری کودکی می ماندم.

کاش این کاشها نبود.

لعنت به جمعه های دلگیر پاییز

لعنت به جمعه های دلگیر

لعنت به جمعه ها

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 15:8 | لینک  | 

دختر زیبا با هزار امید و ارزو به خانه ی بختش پا می گذارد.مادرش همان شب می گوید که او هم مشمول قانون«با لباس سفید می روی با کفن می ایی»شده است.دختر سرمست و شاد مفهوم این حرف را نمی فهمد.با خود فکر می کند چه خوب است همیشه کنار جفتش باشد.نمی داند که این قانون یعنی : پرنده ی زیبا تا ابد باید در این قفس بزرگ بمانی و اواز بخوانی.یک قفس بزرگ و زیبا که روزهای اول دوستش دارد.همه نیز اورا دوست دارند.ولی به مرور قفس کوچکتر می شود.کوچک و کوچکتر.گمان می کرد صاحب قفس پرنده ای است مثل خودش.ولی می بیند گربه ای است که چنگش می زند.نعره می کشد.و او را فقط و فقط برای نیازهای خود می خواهد.او را نمی بیند. نمی فهمد.قفس او را پدر و مادر انتخاب کردند.و طبق یک سری رسوم و طی دو سه جلسه با اجازه ی بزرگترها بله را گفته و چشم بسته در قفس رفته.

در فکر است که خود را از قفس نجات دهد؟! تازه به یاد می اورد که مادرش شب اول چه گفت؟با خود می اندیشد:به مادر چه بگویم؟به پدر چه بگویم؟مردم چه خواهند گفت؟دیگر نمی توانم ازدواج کنم؟وای او که مرا طلاق نمی دهد.........

ای زن به چه می اندیشی؟.تو زنده ایی پس باید انگونه که می خواهی زندگی کنی.با اینکه غبار زمان صورتت را گرفته باز هم زیبایی.شوهرت تبدیل شده است به مردی با شکمی بزرگ که هرچه خواست فورا‌ّ برایش اماده کردی که یک وقت صدایش بلند نشود.داد نزند.ابرویت نرود.کتکت نزند.وای اگر زن دیگری بگیرد؟...

با همه ی این ترسها عمرت را گذاشتی و از حقت گذشتی برای خدمت به او زیرا از روز اول گفته بودند که تبعید ابدی شده ای.

ای پدر و مادرها.ای فامیل و اقوام.ای همسایه ها شما را به خدا تغییری در این قانون اساسی تان بدهید.این قانون«با لباس سفید می روی با کفن می ایی»را بردارید.بسیاری هستند مشمول این قانون ومحکوم به زجر ابدی ومحکوم به عذابند.این را درک کنید این قانون خوشبختی نمی اورد.همان خدایی که از ان دم می زنید گفته:انسانها را از دو جنس افریدیم تا کنار هم ارامش یابند.ارامش.چه کسی گفته زن باید خود را فدا کند تا مرد ارام باشد؟!!

ای خانوم های سی سال پیش.چرا گمان می کنید ساخته شده اید تا الگوی فداکاری و گذشت باشید؟چرا فکر می کنید باید الگوی سازگاری باشید؟که البته بیشتر الگوی سوختنید تا سازش! کنار مرد معتاد می سوزید.کنار مرد فاسد.مرد بیکار.کنار مرد قلدر می سوزید برای چه؟! برای که؟! برای همسایه ها؟مگر ما چند بار زندگی می کنیم که ان را برای حرف دیگران تباه کنیم؟

این را باور کنید که تفاوت فیزیکی و روحی باعث نمی شود حقوق انسانی تان متفاوت شود.اگر به اسلام.خدا و قران اعتقاد دارید که رسولمان گفته:

«زن ارزش والایی دارد».پس چرا از حق خود می گذرید؟

زن و مرد جفت و نیمه ی هم هستند.در کنار هم ‌‌پا به پای هم.برای یک زندگی خوب.برای ارامش.

دختر خوب.خانوم زیبا تو انسانی.حق انتخاب داری.حق داری ان طور که می خواهی زندگی کنی.حق داری ان طور که می خواهی لباس بپوشی.ان طور که می خواهی رفتار کنی.

پس ان طور که می خواهی باش.

پدر برادر شوهر انسانند.مثل تو.

پس نترس

حرف بزن

حقت را بخواه 

 

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 2:1 | لینک  | 

نبودی اگر تو

به چه درد می خوردند این همه ستاره در اسمان؟!

که می شمارمشان هر شب تا تو بیایی

نبودی اگر تو

بی شک من و ماه این همه به پای هم نمی پیچیدیم 

تا انی بیش از ان ما باشی

نبودی اگر تو

بی محابا بگویم

من منم که تو اینجایی

با این همه

نبودی اگر تو

من به گمانم خوشبخت تر بودم

                                                                  " اسیه امینی"

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 21:45 | لینک  | 

 

تنهاییم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

                                        گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

غم انقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را

                                        بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

                                        تنهاتر از من در زمین و اسمانت ادمی نیست

ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

                                        تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیندیش

                                      لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

                                       شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

شاید به زخم شهر که می پوشم ز چشم شهر ان را

                                       در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

شاید و شاید هزاران شاید دیگر اگر چه

                                       اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

                                                                            

                                                                      "محمدعلی بهمنی"

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 12:49 | لینک  | 

 

اخر مگر نه اینکه باران بی امان زمستان

و افتاب بی ملاحظه ی تابستان

بر گورهای ما همان قدر با احترام قدم بر می دارند

که بر جنازه ی

گنجشکها

گرگها

گلابی ها

                                                                        "حافظ موسوی"

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 10:26 | لینک  | 

و امروز چقدر اه کشیدم

امروز چقدر اه کشیدم وقتی سرود یار دبستانی خواندیم و یاران دبستانیم  پشت میله های زندان و یا پشت درهای دانشگاه مانده اند.و امروز چقدر اه کشیدم وقتی جای بعضی ها خالی بود و جای نا جای بعضی ها پر.و امروز چقدر اه کشیدم وقتی می شنیدم می گویند خطرناک است خودت را کنار بکش.

و من هرروز اه می کشم برای دوستان تعلیقی ام .و من هرروز اه می کشم برای نشریه مان "اغازی نو" .برای اغاز نویی که داشت نوتر و شکوفاتر می شد.و من هرروز اه می کشم وقتی در شورای صنفی را بسته می بینم که گویی نیمی از دانشکده بسته است.

امروز در حیاط کوچک دانشکده ی کوچکمان برای یاران بزرگ در بندمان شعر خواندیم

 

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 18:34 | لینک  | 

پرواز ممنوع

پرنده کوچک بود.تازه سر از تخم دراورده بود.درختان دوروبرش را دید.گمان کرد در جنگلی است بی انتها.بزرگتر شد و لبریز از شوق پرواز.لبریز از پریدن پر گشودن.همیشه ابی بی انتهای بالای سرش را می دید.روزی رسید که می توانست پرواز کند.برود. تا انجا که می خواهد پر بکشد.بالهایش را با غرور گشود و پرواز کرد.از درختان بالاتر رفت.شوق پرواز در او بیشتر شد.با تمام وجود پرید.با تمام ارزو.با تمام امید پرید.

ناگهان درد عجیبی در بالهایش احساس کرد.دردی که فقط شنیده بود.سیم خاردار پرش را کنده بود.تازه سیم های خاردار را دید.دید که سیم های خاردار باغ بی انتهای کودکیش را محصور کرده.دید دنیایش محدود است.دید نمی تواند برود تا انجا که می خواهد.دید فرقی بین پر داشتن و نداشتن نیست.دید واقعیت را.دید انچه که هست را.دید انچه نباید باشد.

سیم های خاردار جرئت پرواز را از او گرفتند.امید پرواز را در او کشتند.شوق پرواز را از او ربودند.

از پدر و مادر داستان سیم خاردار را نشنیده بود.به یاد اورد انها همیشه در پی دانه بودند و خاشاک برای اشیانه.فهمید حرف سیم های خاردار را که می گویند:پرواز بیش ازین ممنوع.پرواز به اوج ممنوع.

پرواز ممنوع

پرنده اولین زخم زندگی اش را چشید.در اغاز پرواز به زمین خورد.اما پرواز را از یاد نبرد.با خود گفت به باغبان می گویم تا سیم ها را بردارد.به او می گویم اندازه ی اسمان زمین هست.و اندازه ی اسمان پرواز هست.باغبان را از دور دید.خواست دردش را بگوید.خواست زخمش را نشان دهد.ولی هرچه فریاد زد باغبان او را ندید.صدایش را نشنید.باغبان داشت درختان را می برید تا هیزم بردارد برای روشنی خانه ی خود.

باغبان او را ندید.باغبان به فکر خانه اش بود.خانه ی باغبان گرم بود.خانه اش روشن بود.پرنده فکر کرد چه خوب است خانه ای گرم و روشن.چه خوب است در پی دانه نبودن و مثل پدر و مادر رنج نکشیدن.

پرنده پشت پنجره ی خانه ی باغبان نشست.و شد پرنده ی قفس باغبان.و شد مثل صدها پرنده ی دیگر باغبان.و سالها هر روز برای باغبان خواند و از او دانه گرفت.سالها گذشت.پرنده پیر و ناتوان شده بود.در لحظه های اخر عمر بدون زندگی اش دید پرهایی که از پرندگان جوان بر سیم خاردار به یادگار مانده.پر انهایی که به اوج رفته بودند تا زندگی کنند و دانست که خود را ارزان فروخته است.

پرهای سرخ از خون.سرخ از شوق پرواز.سرخ از شوق امید.

و بالهایی که انقدر به سیم خاردار خورد تا سیم های خاردار را از هم باز کرد

تا پرواز کرد..........

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 21:7 | لینک  | 

دردهای من جامه نیستند

تا ز تن دراورم

دردهای من نگفتنی     دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی استینشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                                 درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم     

                                                دردمی کند

 انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام              

                                   زخم خورده است

                                        

                                                                             زنده یاد قیصر امین پور         

نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 19:26 | لینک  | 

کجاست عدالت؟؟؟

چقدر می گیرد تا زنده بماند ؟ برای اینکه فقط زنده بماند نه زندگی کند.فقط باشد و زنده بودن را تجربه کند.چند دسته گل این فرصت را به او می دهد ؟ فرصت غذای گرم.فرصت سرپناه.فرصت حق داشتن.حق خواستن.حق گرفتن.نگاه ملتمسانه اش را به ادمها می دوزد.10 سال دارد ولی یاد گرفته است برای زنده ماندن التماس کند.برای گرسنه نماندن.برای بودن التماس کند
نمی داند چرا ؟ نمی داند از کی ؟ نمی فهمد چرا در پارک بقیه بازی می کنند و او کار می  کند؟او بازی نمی کند و کار می کند! او درس نمی خواند و کار می کند! و چرا او مثل بقیه زندگی نمی کند و کار می کند!؟ نمی داند مقصر کیست ؟ فقط می داند گناهی ندارد.باید التماس کند به انها  که در بالاترین مدل جعبه های اهنی شیشه ها رابالا کشیده تا هیچ صدایی نشنوند.حتی صدای بی گناهی فقر را که انقدر بلند است که دیگر شنیده نمی شنود.
 
نمی گذارند به ماشین دست بزند تا مبادا ذره ای شادیشان از شیشه ها نفوذ کرده به او برسد.
این بار در نگاهش التماس نیست حسرت است.
حسرت یک سا ل سواد.یک ماه سر پناه.یک هفته خانواده.یک شب غذای گرم و
یک ساعت بدون تحقیر
به گوشه ای می رود .کسی او رانمی بیند.بدون التماس دیده نمی شود.نگاهش را به پیر مردی می دوزد که برای مجازات چند روز بیشتر زنده ماندن ابرویش را در کاسه ای پیش روی گذاشته..
 
همیشه از مادرش شنیده بود خدا بزرگ است.با فکر کودکانه اش می گفت کاش خدا کوچکتر بود اندازه ی خودم تا مرا می دید ..اون انقدر بزرگ است وانقدر بالا که مرا نمی بیند
.با خود می گفت طفلک مادرم سر سجاده اش ان قدر گریه می کند تا خدا او را ببیند
اه مادر....دلش برای صدای مادرش تنگ شده بود .چند وقتی بود که بیماری توان حرف زدن را از مادرش گرفته بود.به یاد اورد شبی را که پدرش به او گفت برای خوب شدن مادرباید چند روزی به سفربرود و پول بیاورد و از این به بعد تو مرد خانه ای .پدر رفت و او در 10 سالگی مرد خانه شد.با خوشحالی به مادرش گفت پدر پول می اورد و تو خوب می شوی.و نفهمید چرا مادرش از این خبر گریست!و پدر ماههاست که بر نگشته است.و چرا پدر برای پول اوردن به زندان رفت!؟
 
به خود می اید .مادرش لحظه به لحظه به مرگ نزدیکترمی شود.
چند دسته گل دیگر بهای زندگی مادرش است.باز هم التماس می کند.این بار اشک می ریزد.هیچ کس او را نمی بیند.
شب شد.برایش رنگ اسمان فرقی نداشت.با خود می گوید چرا اسمان شبها سیاهتر است ؟ !
به جایی می رسد که تا دیشب می توانست انجا بخوابد ولی امشب اثاثها در کوچه است و مادرش.....
 نمی داند کجا ولی می داند پیش خدا دیگر درد نمی کشد این بار در نگاهش نفرت بود.
از همه ی انهایی که پاکی دستان کثیفش را ندیدند .بی گناهی اش را ندیدند
.ندیدند که برای پول بیشتر باید بیشتر خنده را فراموش کند.نفرت از پسرکی که دید
اسباب بازیهایش با او فرق دارد.دلش می خواست چاقویی به  دست بگیرد و تمام عقده هایش را در دل مرد صاحبخانه خالی کند.ولی جرئتش را نداشت.دستان نحیفش می لرزید دلش
می خواست او را بکشد چون نمی فهمید فرق صاحبخانه با پدرش چیست ؟!  نمی دانست چرا او خانه دارد ولی پدرش ندارد ؟!  
نگاههای حقارت بار ادمها را به یاد اورد..خنده ها و شادیشان را به یاد اورد.با خود گفت یک روز انها رامی کشم همه ی انها راتا سهم شادی ام را بگیرم.10 سال داشت و مثل همه فلسفه ی فقر را نمی دانست ولی می دانست که
 
قاتل به دنیا نیامده بود  


نوشته شده توسط کیانا کمالیها در ساعت 17:39 | لینک  |