من فراری بودم از عشق.فراری از دل بستن.ازدواج را اسارت میدانستم و
عشق را راهی سیاه و نافرجام .تمام زوایای ذهنم پر بود از راههای طلاق و
گریز از دلباختگی و نفرت از هر موجود زنده ای که مذکر است.
تا اینکه:
کسی امد که حرف عشق با ما زد
دل ترسوی ماهم دل به دریا زد
به یک دریای طوفانی
دل ما رفته مهمانی
کسی که وقتی اسم "مرد" را می اورد باد به غبغب نمی انداخت.سر حق و حقوق زن
بودنم چانه نمیزد.نه به حرف.که در عمل.کسی که پارچه ی روی سرم را
نشان نجابت نمیدانست و قهقهه هایم را بی حیایی.
با صبوری چشمانم را باز کرد تا ببینم دنیا فقط سیاهی نیست.مزه ی عشق را یه من
چشاند.ذره ذره بدون ترس.عشقی که ازاده ترم کرد نه اسیر.
رهایم کرد از هرچه بند زنانگی و سنت.
اینک چشمانم باز است.عقلم می داند.قلبم میتپد.
هرسه همصدا.دوست می دارند.عشق را.زندگی را.
تفاهم.هنر زن بودن.مریخی ها-ونوسی ها.ازدواج موفق...... .کتابها را زیرو رو میکند.
فهرستها را نگاهی می اندازد.وجه مشترکی با حال خود نمی یابد.از ابتدا شروع
به خواندن میکند.می خواند و می خواند و می خواند.چیزهایی یاد می گیرد.
از انچه مربوط است به بعد از ازدواج.خوب است ولی به کار الان او نمی اید.
ناامید کتابها را به گوشه ای می اندازد.جرقه ای به ذهنش می زند.
مادر-رفیق بی خیانت-.گوشی رابرمی دارد.شماره خانه شان را در
شهرستان می گیرد.در دلش خوشحال است که تمام ماجرای عشقش را
به مادرگفته.چقدر خوب است که مادرش امروزی فکر می کند.
"سلام مامان.سرم داره از اینهمه فکر منفجر میشه.امتحانای میان ترم شروع شده و
من اصلا" تمرکز ندارم.مامان چیکار کنم؟"
سر تا پایش گوش می شود تا حرفهای مادر را ببلعد.کم کم سرد می شود.
گویی زیر اب سردی نشسته که قطره قطره بر سرش می ریزد.
ذره ذره تمام وجودش سرد می شود.حرفهایی می شنود تا بفهمد
واقعیتی ست که ۳۵سال با مادر فاصله سنی دارد.
گویی مادر با سخنانش بر سرش ضربه می زند."حرف مردم"."گناه".
"دختر محجوب"."باید زودتر بیایند خواستگاری"..... .
بازهم نا امید می شود."بله.گوشم با شماست.چشم.خدافظ"
بی هدف تلویزیون را روشن می کند.باز جرقه ای دیگر در ذهنش دلش را گرم می کند.
یادش می اید مشاور دانشگاه روزهای یکشنبه.سه شنبه.چهارشنبه در اتاق ۲۰۱ است.
یکشنبه.سه شنبه.چهارشنبه.در اتاق بسته.بسته.بسته.
ناامید با یک دنیا چه کنم و چه باید بکنم راه خانه را پیاده طی می کند
.تابلوهای دکترها را نگاه می کند.روانشناس.مشاور.روانپزشک...
یکی یکی به مطبها سرمی زند"ببخشید برای مشاوره ازدواج وقت می خواستم.
هزینه اش چقدر است؟"
"نیم ساعت ۸۰تومان"."جلسه ای ۴۰ تومان".۲۰دقیقه ۲۶تومان".
سرش سوت می کشد.ما هردو دانشجوییم مگر چقدر پول داریم؟!.
با خود می اندیشد:دختری ۲۱ساله ام.پسرس ۲۳ ساله است.
سعی کردیم مشورت کنیم.از تجربه دیگران استفاده کنیم.مطالعه کنیم.حاصلی نداشت.
دیگر هرچه به فکر جوان و ناپخته مان برسد همان می کنیم.اما مسئول اشتباهایمان
دیگر ما نیستیم شمایید و حرف مردم.
دلم می لرزد.
دلم می ترسد.
دلم بی خیال است
خدا بهترین ها را برایم خواب دیده
خوبم
خوب است
حکایت خربزه و عسل نباشد............!!!!!!!!!!
سلام اسمان ابی.همراه تو ابی می شوم.به رنگ لباس تنم
سلام بهار. همراه تو سبز می شوم.بارور می شوم.شکوفه می زنم.گرم می شوم.
سلام پرستو.همراه تو کوچ میکنم.کوچ می کنم از غربتی به نام تنهایی.
سلام نوروز.همراه تو به جا می اورم سنتی دیرینه را.عشق را به جا می اورم
سلام خدا.تورا از یاد نبردم.گرمای دستانت را همیشه احساس کردم.
همیشه در اغوشت بودم حتی در لحظه های بی مهری ام مرا رها نکردی.
زبانت انقدرها هم که گمان می کردم سخت نبود.من به دنبال کلام بودم و
تو خود سخن بودی.صامت.ساکت.پرازکلام ولی اعتراف می کنم می ترسم از تو.
می گوبند روزگارت به شادی هایمان حسادت می کند.می گویند
زیاد تاب خنده هایمان را ندارد.وقتی همه چیز خوب است ترسی عمیق وجودم
را در برمی گیرد.نکندها.مباداها.خدایا باز هم مواظبم باش
و اما سلام زندگی.همه جا در پی معنایت بودم.در کتابها.کلامها.زمین و اسمان
اما غافل از انکه تو در وجودم بودی.غافل از انکه تو خود منی.صبح هایی
که برمی خیزم خیابان هایی که طی می کنم.هوایی که می بلعم.
و عشقی که با شرمی دخترانه مزه ی ان را قطره قطره می چشم.
سلام ۲۱سالگی.از تو اما عقب مانده ام.افسوس نمی خورم به روزهایی که تباه کردم
که ایمان دارم اگر ان تباهی ها نبود اکنون تو را در نمی یافتم
قول می دهم هر لحظه ات را قدر نهم با همه ی وجود حتی غمهایت را که
ابتدای شادی ست.
سلام.سلام.سلام............
امروز-دختر:دوست دارم قول بده اذیتم نکنی
پسر:من بیشتر دوست دارم.قول میدم
فردا-دختر:هرچی بین ما بود تموم شد.ولم کن
پسر:برو بابا.چیزی که زیاده دختر.
امروز-با اجازه ی بزرگترا بلللله.دوست دارم.قول بده اذیتم نکنی
من بیشتر دوست دارم.قول میدم
امروز-از اولم نباید زنت میشدم.اشتباه کردم.طلاق میخوام
به سلامت.مهرتم میدم برو خونه بابات
فردا-باشه برمیگردم.ولی دیگه اذیتم نکنیا
قول میدم عزیزم
امروز-فردا-امروز-فردا.......................................
خیلی وقت است دستم به نوشتن نمیرود.قبل از کنکور هزار حرف داشتم.
هزار شور برای خواندن کتابهای خاک خورده.ولی حالا اثری ازانها نیست
حتی حوصله ای برای خواندن فروغ هم نیست.فروغ که خط به خط
کتابش بوی روزهای داغ نوجوانی میدهد.
نه.این بار ابن نخواندن ها و ننوشتن ها از بی رمقی و بی حوصلگی نیست.
برعکس.انقدر فکر دارم انقدر رویا و انقدر هیجان که نه حواسی جمعی دارم
نه وقتی ازاد
حرفهایی دارم برای گفتن.حرفهایی از جنس دل که برزبان نمی اید.
این روزها حال و هوای پرواز دارم.پروازی زمینی یا اسمانی نمی دانم.هرچه هست
حسی دلنشین است که دوست دارم ساعتها به ان بیندیشم و ان را مزه مزه
کنم.فعلن از زندگی عادی و روزمرگی ها و نگاههای نکته سنج به دورم
خیابانها را میبینم و نمی بینم.ادمها را می بینم و نمی بینم.
نمی خواهم به هیچ سیاهی فکر کنم.به هیچ سیاهی بزرگی.
به غم هایی به بزرگی دستان کودک دستفروش.به معماهایی به بزرگی مرگ.
به واژه های بزرگ.ادمهای بزرگ.فکرهای بزرگ.کارهای بزرگ.حرفهای بزرگ
می خواهم کوچک باشم.کوچک به اندازه ی لبهای سرخ.به اندازه ی موهای رنگ شده.
به اندازه ی مست شدن از نگاه پسر همکلاسی.به اندازه ی هیجان شنیدن دوستت دارم.
کوچک به اندازه ی یک شوهر.اشپزخانه.کودک گریان
کوچک می شوم. به اندازه ی خودم.ان خودی که از من خواستند
سلام خود کوچکم.
اینجا یه خونه تکونیه اساسی نیاز داره.شایدم درشو بستم و رفتم یه خونه جدید.
به هرحال تا یه هفته ی دیگه از کنکور خلاص میشم.ازاد میشم.به زندگی خودم برمیگردم
به قول بابا انشالا...........
منتظرم باشین
باتشکر
دیشب خواب عطیه را دیدم.چه خواب شیرینی بود.عطیه برگشته بود. مثل همیشه زیبا.
مثل همیشه خندان.مثل همیشه مهربان.گویی این مدت سفری زمینی رفته بود.
تا می توانستم در اغوشم گرفتمش.بوییدمش.از کنارش تکان نخوردم مبادا برود.
همه چیز را برایش تعریف کردم.صد افسوس که خوابی بیش نبود.
کسی به من بگوید عطیه جانم کجاست؟! چه میکند؟!
انجا هم لباسهای زیبا می پوشد.چشمانش را سیاه و لبانش را سرخ می کند؟!
انجا هم حوصله ی همه چیز را دارد؟!
انجا هم عاشق می شود؟!
قدرت خود را باز می یابم.ذره ذره.
باد را در مشت می گیرم.خدا مشت هایم را گره می کند.
روزهای خوبی می گذرانم.خواندن ها و نخوابیدن ها و وقت تلف کردن های شیرین توام
با استرس را دوست می دارم.
هر روزی که یک دوست جدید می یابم شوقی کودکانه سراسر وجودم را در بر میگیرد.
انسانی تازه.دنیایی تازه.پنجره ای به ...... . کجا؟نمی دانم.هرچه هست بوی روزمرگی
نمیدهد
خدای من ممنونم که انقدر مرا دوست می داری.
نزدیکتر بیا تا به خط بریل تو را بخوانم
نزدیکتر بیا تا زندگی را بفهمم.
احساسی عجیب را تجربه میکنم.احساسی.دورانی.روزهایی.فکرهایی.حرفهایی
خیال یا واقعیت؟نمی دانم؟!
نه در کتابی یافت می شود نه به حرفهای کسی شباهت دارد.
نه شبیه هیچ کس نیست.احساس غریبی میکنم.با خودم.با همه.
همگان ساده میگیرند و من سخت.من سخت ساده میگیرم .من ساده دیگران سخت.
عقل نو پایم می گوید میگذرد.اقتضای جوانی ست.دل تازه کارم نمی خواد بگذرد.
حرفهایی مانده بر دلم.گوش محرمی نمی یابم.نه محرمی.نه مرهمی
و باز کاش عطیه بود..
حس پری را دارم رها شده در خلاء.
احساس قاصدکی را دارم که باد هر جا بخواهد مرا می برد.قدرتی ندارم.
دیگر قدرتی ندارم.
باد مرا خواهد برد
اولین جرقه ی بد بودن امروز از اتوبوس شروع شد.
پلان۱ :تقریبن می تونم بگم یارو سن بابامو داشت.یک تار موی سیاه به زحمت
در سرش دیده میشد و همچنین یک مقدار شرم و حیا.یک لحظه چشم
از من برنمی داشت.رومو کردم اون طرف زیاد باعث گناه اقا نشم که
یهو بدنم لرزید وقتی یه دست کثیف و البته وقیح روی میله ی اتوبوس
خورد به دستم.برگشتم.این یکی ظاهرش کم نگفته باشم عین دکترا بود
.با خودم گفتم خوب حواسش نبوده.
بعد دیدم اقا حواسش فقط تو قسمت خانوماست و وقتی دیدش اونجا کم میشه
بربر منو نگاه میکنه.(خدا همه بیمارارو شفا بده).خلاصه بگذریم از اینکه این
برادران منو مجبور کردن که سرمو از پنجره بیرون کنم و باد داغ و افتاب رو به جان بخرم.
پلان۲:بانک تجارت.بانک همه.
بعد ازیک ساعت ایستادن در صف و البته بعد از شنیدن خوش و بش های کارمندان
محترم و بررسی افطار شب قبل بالاخره به من جواب دادن که سیستم فراگیرشون
قطع می باشد تا ظهر هم وصل نمی شود.
پلان۳:دانشگاه.
دوتا یکی پله ها رو بالا رفتم که حداقل این ترم که ترم ۷ ام بتونم اون واحدهایی
رو که میخوام در اون روزایی که می خوام بگیرم.با خیل عظیم دانشجویان
با قیافه هایی که مخصوص روز انتخب واحد است و ادم را یاد مراسم عزا می اندارد
رو به رو شدم.چه شده؟انچه که در سایت گفته شده کشک بوده نوبت انتخاب
واحد ما فرداست.و طبق معمول ان دسته از قوانین که مربوط به دانشجویان است
سفت و سخت اجرا می شود.
پلان۴:هیچ کجا:
ماه مبارک رمضان است و انکه روزه میگیرد که خوشا به سعادتش و انکه روزه
نمی گیرد هم چشمش کور باید میگرفته.حالا که نگرفته باید تشنه و گشنه
بماند تا بار گناهانش سبکتر شود.اصلن کی گفته کسی که ناراحتی معده
داره یا هر درد دیگه ای نباید روزه بگیره؟
پلان۵:پارک شریعتی
بعد از یک روز خسته کننده ی بی حاصل روی نیمکتی نشستم تا راجع به دلایل
مابعدالطبیعه ی بد بودن امروز فکر کنم.۵ دقیقه نشد که برادران دینی
شروع کردن به ازار.به سومی که رسید چنان دادی زدم که طرف حتی
سرشم بالا نکرد و مثل موش رفت.
لوکیشن:در تمام پلانها خیابانهای شلوغ و ماشین های در هم گره خورده است.
نتیجه:در این سرزمین خنده دارترین جمله ان است که بگویی:
"من برای امروزم برنامه ریزی کرده ام"
اسمم را پدرم انتخاب کرد،نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم!
ديگر بس است!
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ...
"دکتر علی شريعتي"
هر تاریخی که معاصر نباشد مشکوک است
"پاسکال"
من فرمانروای جهان خویشتنم
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه انم که زبونی کشم از چرخ فلک
عکسهایی از وداع با خسرو شکیبایی
هنوز با شنیدن هر خبر مرگی چنان تعجب میکنم که گویی بار اول است.
خسرو شکیبایی هم رفت.
او از نظر من مرد بی نظیر عرصه ی بازیگری بود.در روزگار جوانی که شیفته ی
هنر هفتم بودم حرفهای قشنگی برایم زد.حرفهایی از جنس دل که بر دلم نشست
روحش شاد.
دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه
بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي
عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در
عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت
ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن ,
بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي
مغز يك زن ."
موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و
نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با
خودشون پوز خند مي زدن !
بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي همه بود از
دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه :
" اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون
استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "
باید به روزمرگی عادت کرد
باید زیست
وقتی هستم باید باشم.
بودن را تجربه می کنم.
ارزوهایم را به یاد می اورم. یک به یک.
به یاد می اورم چه می خواستم از زندگی.
خواسته ام را محدود کرده ام به یک سال.اگر روزگار تا ان زمان امانم دهد.
اگر بمانم.....
اگر بخواهم....
اگر اینی باشم که هستم.....
اگر اینی باشد که هست.......
خسته تر از انم كه نايي براي فرياد داشته باشم.
دل تنگ تر از انم كه دلگير شوم.
بي رمق تر از انم كه زندگي را بچشم.
نه تواني براي ماندن درين دنيا دارم نه جرِأتي براي نماندن.
نه قلبي براي دوست داشتن دارم نه احساسي براي دوست داشته شدن.
نه كودكي هاي به امانت گرفته از ديروزهايم را دارم نه بيست سالگي هاي امروزم را.
مي گويند شانزدهمين روز اولين ماه تابستان هستي يافته ام.
شادباشي نه تسليتي مي خواهم.سزاوار تولد سوگواريست.
خسته از اين حس منفورم.حس منفور مرده اي در ظاهري اراسته به زندگان.
خسته از شنيدن دنيا همين هست ها.خسته از رنگها.بي رنگها.
خسته از ديدن مرگهاي حق تر از زندگي .
خسته از راه درازي كه بايد بروم تا اخر دنيا.راهي كه اينده ي دورش را نمي بينم.
به گمانم نزديك است.
نزديك است
نزديك.
پ.ن۱:به خاطر اين همه غم اين همه بي حوصلگي مر اببخشيد.
پ.ن۲:من همانم كه همگان را اميد ميدادم.من همانم كه عاشق جواني بودم.عاشق زندگي
پ.ن۳:كيستم؟كجايم؟چند ساله ام؟
گم گشته ام كجا؟نديده اي مرا؟
پ.ن۴:كاش بودي عطيه.كاش بودي.نمي دانم سبب اين همه غم اين همه پيري
تويي يا منم؟!
عطيه جانم بيدار شو.خوابيدي؟وقت امتحاناست.مگه ديگه نمره هاي بالا نمي خواي؟
هنوزم بهترين نمره ها مال توست.
عطيه جانم جزوه هات دستمه.سالم سالم.تا نخورده.
عطيه جانم مگه قرار نبود واسه تولدم با هم باشيم؟مگه نگفتي خوش ميگذرونيم؟
عطيه جانم بچه ها ميگن نيستي.ميگن رفتي.من كه باور نكردم.
هنوز دانشگاه نرفتم.فردا با سارا ميرم.نه واسه پارچه ي سياه زدن.
نميام كه واست مراسم بگيريم.ميام پارك روبرو.توي چمن.منتظرمي؟نه؟
عطيه جانم مگه نگفتي بريم دربند؟
بيدار شو.مگه نگفتي واسه ارشد بخونيم؟
عطيه جانم پاشو بريم تجريش.اين بار با همشون دعوا مي كنيم.
عطيه جانم پاشو بريم بستني بخريم.اين بار باهات ميام.قول ميدم
عطيه جانم مگه نگفتي چه حيف دير با هم دوست شديم؟
مگه نگفتي قدر همو بدونيم؟من قدرتو ميدونم به خدا.من دوستتم.تو فقط بيدار شو.
چرا بايد پرواز لعنتي رو به خاطر سپرد.؟؟؟؟؟؟؟
چرا پرنده مردنيست؟؟؟؟؟؟